حكيم ابوالقاسم فردوسى
89
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
گرگهاى خشمگين را با كوس بزرگ به سوى خوارزم ببرد و او را گفت : با اين سپاهيان از آن شيدهء كينهجو كه تخت خود را بر در شهر خوارزم به پا داشته است ، كينه بستان . آنگاه كى خسرو سپاه چهارم را به گودرز سپرد و او را پند و اندرز بسيار داد و گفت : با بزرگان ايران همچون گرگين و زنگه و گستهم و فريبرز - پسر كاووس - و فرهاد و گيو و گرازهء سپهدار و شاپور روان شو . كى خسرو به همهء ايشان بفرمود تا كمر به جنگ بندند و بىدرنگ به سوى توران زمين شتابند . و بدين سان گودرز كشوادگان سپهدار و آن پهلوانان و آزادگان به فرمان شاه بر اسپ سوار گشتند . آنگاه شاه به گودرز فرمود : چون كمر به اين كارزار بستى و رفتى ، به هوش باش تا دست به بيداد نيازى و آبادانىها را ويران نسازى . هرگز دست به بد مگشاى و به دودمان و نژاد و آبرو بيانديش . و چنان كن كه هر كسى كه كمر به جنگ تو نبندد ، هيچ زيانى از تو به دو نرسد : كه نپسندد از ما بدى دادگر * سپنج است گيتى و ما در گذر پس چون سپاه را به سوى سرزمين توران بردى ، سرت را پر از آتش مگردان و هوشيار باش تا همچون توس به جوش نيآيى و در هر جايى كوس جنگ بر پيل مبندى . در هر كار و با هر كسى داد كن و يزدان نيكىدهش را ياد دار . پس كارآزمودهء هوشيارى را به پيش پيران بفرست و به پند و دانش ، گوش بگشاى و بر پيران چادر مهربانى بپوشان . گودرز - آن سالار سپاه - به شاه گفت : همانا كه فرمان تو از آسمان نيز برتر است . پس من همچنان كنم كه تو فرمان مىدهى ، زيرا تو شاهى و من بنده . در پيش آن سپاه شست پيل بود كه گيتى به زير پاى ايشان پست گشته بود . پس چهار پيل از آن ژنده پيلان جنگى را بيآراستند و بر پشتشان تخت زر نهادند و نشستنگاهى شاهوار بساختند . آنگاه شاه به گودرز بفرمود تا بر آن تخت زر كه بر پشت پيل نهاده شده بود ، سوار گردد . چون پيلها از جاى برخاستند ، گردى به پا شد . پس گودرز بدان گَرد ، اختر نيك افكند و گفت : باشد كه همچنان كه گرد از پِى اين